تبليغاتX
خواجه فاضل طهرانی

خواجه فاضل طهرانی

وبلاگ آب ، دوغ ، خیاری !

 

 

 

 

 

 

 

هواي زندگي عجيب سرده

 

ببين زمونه با شما چي كرده

 

 

 

كجاست خنده و كجاست شادي ؟

 

چه قدر مشكلات اقتصادي ؟!

 

 

 

صفاي آدماي در به در كو  ؟

 

تابستونه ، خداي من ! سفر كو ؟

 

 

 

مجردي ، دوباره صاف و ساده

 

بريم  سفر تو دشت و كوه و جاده

 

 

 

هرچي داريم براي هم رو كنيم

 

تو قابلمه املت و نيمرو كنيم !

 

 

 

مجردي نشد ، با همسر مي ريم

 

ماشين نبود ، با كره ی خر مي ريم !

 

 

 

نمي تونيم اسير خونه باشيم

 

به فكر خنجر زمونه باشيم

 

 

 

دست زمونه رفته توي بيني

 

براي حفظ سوخت زير زميني !

 

 

 

آقا ! خانم ! مصرف بنزين بسه

 

دولت ما دوباره دلواپسه

 

 

 

عجيب طرح دولتي هميشه

 

مي خوام برم سفر ، ولي نمي شه !

 

 

 

مي گن جوون ! مي گن  كسي كه پيري !

 

اگه نري سفر ،‌ مگه مي ميري ؟!

 

 

 

يه ليتر هم نمي كنيم اضافه

 

به باك هاي تشنه و كلافه

 

 

 

بايد به فكر طرح تازه باشيم

 

به فكر سوخت بي اجازه باشيم !

 

 

 

مردم مهربان و خوب و ساده

 

كه لنگ مانده ايد توي جاده !

 

 

 

چه خوبه بي خيال باشيم ، بخنديم

 

به ياري شما نيازمنديم !

 

 

 

 

* تصویرگر : نازنین جمشیدی

 

 

 

چاپ شده در شماره ۱۹۱ ماهنامه گل آقا ـ آبان ماه سال ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 10:11  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

من ديگر به آخر خط رسيده ام .  اسم خط را كه مي شنوم دوست دارم بالا بياورم . چون خط بوي خيلي بدي  مي دهد . براي همين يك شب ساعت 9 ، روي ديوار سر كوچه مان نوشتم  : ـ لعنت بر كسي كه از اين ساعت به بعد ، در اين مكان ، توي خط باشد ! ـ البته من خودم چند وقتي است كه  آمده ام توي خط ؛ ولي به  روح پاك ننه ام ، تقصير من نبود ، همه اش تقصير هفت خط هاي محله مان بود كه مرا كشيدند توي خط . باور كنيد من اصلا" نمي دانستم ، شيشه چي هست ؟ چه طوري بگم ؟! فكر مي كردم شيشه ، همان  شيشه است ديگه ... نه از اين شيشه هايي كه  من الان  دارم استفاده مي كنم  . راستي اصلا " حواسم  نبود . اگر ميل داريد بفرماييد . تعارف نكنيد جون داداش ، بفرماييد ... داشتم مي گفتم : روزگاري داشتيم آقا . دوران مدرسه چه دست خط خوبي داشتم . اما نمي دانم چرا  آقاي كريمي هر وقت مشق هايم را مي ديد ، يك خط گنده رويش مي كشيد و مي گفت :‌ ـ مادر محترم  بگذاريد ، پسرتان خودش تكاليفش را انجام بدهد !  ـ بعد هم كلي خط كش مي خوردم و خلاصه از همان دوران  دانش آموزي هيچ كس مرا درك نمي كرد . چه آرزو هايي براي شغل آينده ام داشتم :  هميشه دلم مي خواست دكتر بشوم . اما مي دانم چرا دكتر نشدم ، چون دكترها دست خط خوبي ندارند اما دست خط  من تقريبا" مثل دست خط ميراز كلهر خدابيامرز بود ! بعد ها فهميدم هركس كه دست خط بدتري داشته باشد ، در آينده موفق تر است !

 

عشق پليس شدن هم بودم . آخر پليس بودن هم  براي خودش حالي دارد . به نظر من پليس ها يك جورايي همه كاره هستند . مي توانند  دزد ها را دستگير كنند .  ارازل و اوباش را سه سوته بگيرند و بزنند پس كله شان و بعد هم به آنها بگويند : بگو غلط كردم! حالا اگر من كوچكترين نگاهي به ارزال و اباش بكنم ، با چاقو ضامندارشان  يك خط روي صورتم مي اندازند و مي گويند :مفنگي ! تو هم براي ما شاخ شدي ؟! واقعا" كه پليس ها خيلي كار درست هستند . دمشان گرم . به نظر من پليس ها حق دارند كه نگذارند  هيچ خطي در كشور وجود داشته باشد ، حتي خط لب و خط چشم !

 

يادم هست تنها شغلي را كه  دوست نداشتم، روزنامه نگاري بود  . يعني اولش اينطوري فكر نمي كردم . قضيه بر مي گردد به نقاشي اي كه در سن نه سالگي كشيده بودم . توي  آن نقاشي من و خواهرم در  يك  پارك نشسته بوديم و بستني مي خورديم . مادرم نقاشي  ام را براي يكي از مجله هاي كودك فرستاد . باور نمي كنيد . كارم چاپ شد . زيرش هم نوشته بودند : فريدون  خطيبي  ، 9 ساله از تهران . خيلي ذوق كردم از آن شماره  مجله ، ده تا خريدم  . حتي آقام  بهم يه توپ قلقلي داد . اما فرداي  همان روز ، روزنامه ها نوشتند  : ـ يكي از مجله هاي  كودك ، به علت چاپ  يك نقاشي  كه از خط قرمز ها عبور كرده بود ، توقيف شد ! ـ خدا نصيبتان نكند . من را هم به جرم تشويش اذهان عمومي به كانون اصلاح و تربيت فرستادند . ولي باور كنيد ، من هيچ وقت نمي دانستم استفاده از مداد رنگي قرمز در نقاشي  كشيدن اشكالي دارد ، وگرنه فقط  با مداد سياه نقاشي مي كشيدم ! خلاصه جواني  ام به جاي اينكه  در عشق به خط و خال يار بگذرد در ديوار هاي خط خطيه زندان گذشت . وقتي از زندان آزاد شدم .يكي از رفقاي لوتي ،  كامبيز  را مي گويم . آمده  بود استقبالم . مثل فيلم هندي ها از دور نگاهي به همديگر كرديم و بعد پريديم  ، بغل  هم ـ خودتان صحنه را آهسته كنيد ! ـ  لباس سياه پوشيده بود . گفتم : كامي ! چيزي شده ؟  بغض كرده بود ،  گفت : آقات رفت اونور خط !  با خوشحالي گفتم : جون فري راس مي گي . خدا رو شكر . هميشه دوست داشت بره  دبي كافي شاپ بزنه . حالا با خط زميني رفت ، يا دريايي ، يا هوايي ؟  اين را كه گفتم ، زد زير گريه و گفت :  با خط هوايي !

 

هي ...  آقام وقتي مرد ، مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟ من هم گفتم : خربزه بخوره توي  سرت  .  جنس ، منس  چي داري  ؟!  بعد از مرگ آقام نمي دانيد با خانواده كجا رفتيم ؟ چي ، رفتيم لب دريا تا دلمون باز بشه ؟ خيلي خوش خياليد بابا . نخيرم ! رفتيم زير خط  فقر . حتي بالش هم نداشتيم  كه بذاريم زير سرمون ! خلاصه ملكوتي شدن آقام از يك طرف ، سال ها زنداني بودن  و هزار كوفت و بلاي ديگه هم از طرف ديگر  باعث شد تا من هم  بروم تو خط موات . حالا اين  ها به كنار . هيچي مثل اين شعار هاي خالي بندي  اعصابم را خط خطي نمي كند . هي مي گويند : معتاد  مجرم نيست ، بيماره  ، بيمار . خوب اگر من فلك زده بيمارم . پس  چرا كسي مرا درمان نمي كند . چرا كسي به من  موات _ ببخشيد_ دارو نمي رساند ؟! اتفاقا" يك بار زنگ زدم به يكي از همين برنامه  هاي تلويزيوني  كه دم به دقيقه شعار كمك به معتادان را مي داد . مجري برنامه گفت :  سلام . بفرما عزيزم . گفتم : سلام ، من يك معتاد هستم . گفت : حبذا ! حبذا ! خوب حالا ما چي كار كنيم ؟! گفتم : اگه مي شه  كمكم كنيد  ، اعتيادم را  ..... كه  يكدفعه تلفن  خط رو خط  افتاد و قطع شد . بعد  هم تلويزيون موسيقي مرغ سحر ، ناله سر كن  را   پخش كرد و ادامه برنامه را نشان ندادند . خسته شدم . خيلي دوست دارم  نامم از صفحه روزگار خط بخوره ، ولي  نمي دانم چرا تازگي هاي خيلي به ياد آقاي كريمي مي افتم كه دايم مي گفت:  نقطه ، سرخط !

 

                                                           ...

 

پي نوشت : اين داستان به زبان خط خطي نوشته شده است . زبان خط خطي  ، زبان آدم هايي است كه به آخر خط رسيده اند و معتاد و غير معتاد هم ندارد . براي همين است كه راوي داستان به جاي استفاده از لهجه معتادها از لهجه  به آخر خط رسيده ها استفاده كرده است!

 

چاپ شده در روزنامه قدس  ـ  پنج شنبه  ۶/۴/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:50  توسط خواجه فاضل  | 

 

خرافاتي نيستم اما سه شنبه ها كه اتفاق بدي مي افتد ؛  نا خود آگاه بند بند شعر سه شنبه قيصر امين پور ، توي ذهنم تداعي مي شود: سه شنبه ؛ چرا تلخ و بي حوصله؟/ سه شنبه ؛ چرا اين همه فاصله ؟ / سه شنبه ؛ چه  سنگين ! چه سر سخت ، فرسخ به فرسخ !/ سه شنبه ؛‌ خدا كوه را آفريد !

 

چهارم تير هم براي من يكي از همين سه شنبه هاي تلخ و بي حوصله بود چون دايي مجيد عزيزم را از دست دادم . دايي مجيد فقط چهل و چهار سال داشت مثل دايي حميد كه دوسال پيش توي همين سن با ما خداحافظي كرد و رفت ....

 

عاطفه بيش از حد خانواده مادري من ،  باعث شده كه قلب هاي نا آرامي داشته باشند و به همين خاطر ،  اين روزها بيشتر از هرچيز ديگري ،  ديدن چشم هاي غمگين و مهربان مادرم آزارم مي دهد و  نمي دانم با چه زباني بايد به او بگويم : مواظب قلب مهربان و نا آرامت باش ؛ مادر جان !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:19  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

 

 

و بدان اي پسر ، حفظ تعادل اندر تمام اعمالي كه به دست تو  رود از اهم مهمات است ؛ چنانكه آفريدگار تبارك و تعالي آن گاه كه گل آدمي را همي سرشت ، تعادل را حفظ همي كرد و اين خود از چهره سخت جميل تو پيداست ؛ ازيرا قدر كله ات با قدر هيكلت مطابقت همي دارد و آنچنان نيست كه كله ات چون كله  كرگدن بزرگ همي باشد و هيكلت چون هيكل موريانه سخت كوچك . پس اي پسر،  تو را سفارش همي نمايم به حفظ تعادل اندر زندگاني ؛ تا مانند پدر، هم اندر اين دنيا و هم اندر آن دنيا سخت سعادتمند همي شوي و چناچه غير از  اين كني ، خير نبيني ، انشاءالله تعالي .

 

و در حكايتي آورده اند كه  از مردي حكيم،دانشمند،فيلسوف،منجم،شاعر و نقاش و... پرسيدند كه : علل موفقيت تو همي چيست يا حكيم ؟!  و مرد ، في الفور و في البداهه علل موفقيتش را اندر يك رباعي همي سرود ؛  چنان كه چشم تمام سائلين از حدقه به بيرون اندر زد و دهانهايشان باز همي ماند .

 

 

در جام طلايي ام پز مل دارم !            

در باغچه ام ، سي و سه تا گل دارم

اين ها به كنار ، بنده در هركاري        

پيروز شدم ، چرا ؟  تعادل دارم 

 

 

و نقل كرده اند كه منظور از داشتن تعادل اندر اين  شعر خواجه مجهول همي مطابقت كند با ضرب المثلي سخت معروف كه : رهرو آن نيست كه گه تند و گهي خسته رود / رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود ...

 

پس بدان اي پسر كه تندروي كردن اندر هر كاري سخت ناپسند باشد ، حتي تند روي كردن اندر فراگيري علم ؛ چنان تو را به خرخواني متهم همي كنند و حق همي دارند و تو دچار ياس فلسفي همي شوي و ترك تحصيل همي كني تا متهم نباشي و آنوقت  است كه خاك بر سرت همي شود ، انشاءالله تعالي .

 

اي پسر،  بدان كه از قديم گفته اند : آسته بيا ، آسته برو كه گربه شاخت نزنه ... و اندر اين كلام  گنجي نهفته است كه تو خود موظف همي هستي آن را بيابي و آن گنج معني اين كلام همي خواهد بود.

 

اي پسر، بدان كه براي حفظ تعادل، تو را واجب باشد كه سبيلي همي داشته باشي چون رسن ، چنان كه كه نقل كرده اند اگر يك تار مو از سبيل گربه همي كنده شود ، تعادلش را از دست خواهد داد و باقي زندگاني اش را كج و معوج راه خواهد همي  رفت . پس تو اي پسر كه آدم همي هستي ، آدم باش ! و سبيلت را نتراش ؛ ازيرا از گربه كه جانوري زبان بسته است ،  هيچ كم نداري . چنانكه بنده ، بنده  با فضيلت و برخوردار از طبع لطيف شاعرانه در اين باب سروده ام :

 

در كشور مصر نيل بايد باشد

در كشور هند فيل بايد باشد

بر صورت تو اي پسر نا خلفم

ده بيل نه بل ، سبيل بايد باشد !

 

و اي پسر ، حال كه تو را از چگونگي داشتن تعادل آگاه همي ساختم ، چند جمله اي مختصر و مفيد  در باب رعايت عدالت با تو سخن همي خواهم گفت .

 

و عدالت امري است كه اجراي آن از اوجب واجبات است و در مقابله با ظلم و ستم قرار مي گيرد و در لغت نامه خواجه  علي اكبر دهخدا ( نورالله مرقده ) همي آمده است كه عدالت را تساوي و مساوات به حق و انصاف معني باشد كه همگان از برقراري آن خرسند همي شوند .

 

پس اي پسر ،‌ جان مادرت  عادل باش ، البته منظورم  خواجه عادل فردوسي پور ( رضي الله عنه ) نيست ؛  ار چه او نيز سخت عادل است و حتي به اندازه سر سوزني  متعصب نيست و اندر نزد او قرمز و آبي يكسان همي باشد وتنها  مشكي را رنگ عشق همي داند ! و هميشه سخن حق را بر زبان همي آورد ؛ فقط عيبش اين است كه آگاه نيست از معناي اين ضرب المثل سخت ارزشمند كه زبان سرخ سر سبز را مي دهد بر باد ، انشاءالله تعالي .

 

اي پسر ،‌ بدان كه براي كسب گوهر كمال ،  تو را واجب است كه گوهر عدالت را بيابي و گوهر عدالت ، تو را سخت موفق همي  خواهد ساخت و نامت را بر سر زبان ها جاري همي خواهد  كرد ؛‌ چون خواجه عادل فردوسي پور ( رضي الله عنه ) كه نامش بر سر زبان همگان جاري ا ست  ، خاصه بر سر زبان فوتباليست ها و فوتبال دوست ها . چنانكه شاعر فاضل و عادل سروده است :

 

يكبار شده  بيا و اهل دل باش

اي دوست ! هميشه راستكي عاقل باش

منظورم اينه حتي شده يك كم هم

تا زنده در اين زمانه اي ، عادل باش !

 

 

و در آخر ،  بدان اي پسر كه حفظ تعادل و رعايت عدالت همي دو بردارند كه هيچ زمانه اي پيوندشان را نگسلد و جزاي نيك و بد  عمل به آن ها ، هم   اندر اين جهان به تو رسد و هم اندر آن جهان همي . پس نصايح مرا خوب به ياد آر و عمل همي نماي تا چون پدر ، سعادتمند همي شوي ، انشاءالله تعالي.

 

 

* کار یکاتور از نازنین جمشیدی

 

 

چاپ شده در شماره ۲۰۳ ماهنامه رشد جوان ـ اردیبهشت ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:48  توسط خواجه فاضل  | 

 

برای مردی که دوستش می داشتم

 

  

 

 

در ميان سه ابراهيمي هنرمندي كه براي كودكان و نوجوانان مي نويسند ، نادر ابراهيمي  از بقيه ريش سفيد تر است و به قول معروف ، يكي دو تا پيرهن از بقيه بيشتر پاره كرده است . آن دو ابراهيمي ديگر ، يكي مرحوم حسين ابراهيمي ( الوند ) مترجم داستانهاي كودك و نوجوان و ديگري جعفر ابراهيمي (شاهد )شاعر كودك و نوجوان است كه البته موضوع اين يادنامه همان آقاي ابراهيمي ريش سفيد ، يا به قول خودش ، ابن مشغله و ابوالمشاغل ، يعني همه كاره است!  جالب است بدانيد كه ابراهيمي همينطوري چنين اسمي را روي خودش نگذاشته و راست راستكي همه كاره بوده است ! او شغل هاي مختلفي را از لباس فروشي ،  تعميركاري و كتاب فروشي گرفته  تا آهنگسازي ، فيلمسازي ،  نويسندگي و .... را تجربه كرده و خلاصه كلام اينكه از هر انگشت مباركش يك هنر مي باريده كه آخريش همين نويسندگي بود كه تا آخر عمر هم نتوانست تركش كند! ابراهيمي مي گويد : (( من تا به حال ۵۷ شغل عوض كرده ام و دليلش هم اين است كه تحمل شنيدن حرف زور يا خلاف قانون كارفرماهايم را نداشتم .))

 

 

ابراهيمي علاقه خاصي به كودكان و نوجوانان  داشت و به همين دليل نيمي از آثارش مربوط به همين گروه سني است . او علاوه بر كتابهايي كه درباره بچه ها يا براي بچه ها نوشته ، مقالات زيادي را نيز در دفاع از حقوق كودكان به رشته تحرير در آورده است كه معروف ترين آنها مقاله (( رابطه حكومت با كودكان و نوجوانان و ادبيات آنها)) است .

 

 

ابراهيمي در يكي از گفت و گوهايش درباره بچه ها مي گويد : (( عاشق بچه ها و دنياي پاكشان هستم و هيچ چيز خارج از محدوده بچه ها برايم معني ندارد ،  ولي نمي دانم چرا ، هميشه ما بزرگتر ها با كارهايمان به بچه ها ضرر مي زنيم و تخيل پاكشان را زخمي مي كنيم ...))

 

 

نادر ابراهيمي علاوه بر فعاليت نوشتاري براي كودكان و نوجوانان ،  تا به حال سخنراني ها و كارگاه هاي آموزشي زيادي برايشان در مدارس برگزار كرده است . او همچنين زماني كه به فيلمسازي مشغول بود ، مجموعه ((سفرهاي دور و دراز هامي و كامي در وطن )) را براي بچه ها ساخت كه به گفته خودش حرف اصلي اين مجموعه اين بود كه : (( بزرگتر ها بايد در كار بچه ها نظارت كنند نه دخالت !))

 

 

او ادبيات داستاني ايران  را از بزرگترين افتخارات كشورمان مي دانست و معتقد بود كه ايراني ها بر سر بزرگترين گنجينه ادبيات داستاني جهان نشسته اند .

 

 

احمد رضا احمدي ( شاعر ، نويسنده و محقق ) درباره نادر ابراهيمي مي گويد : (( او از نخستين كساني بود كه در قلمرو كودك و نوجوان طبع  آزمايي كرد ، آن هم در زماني كه ادبيات كودك و نوجوان مدعيان دروغين زيادي داشت ....نادر ابراهيمي در زندگي غم هاي زيادي را تحمل كرد كه باعث زخمي شدن روحش شد ، ولي خوش معتقد بود اگر يك اثر ادبي متكي به زخم روح مولف اثر نباشد ، اثري خنثي و رنگ پريده است ...))

 

 

مرحوم مرتضي مميز ( پدر گرافيك ايران ) نيز درباره ابراهيمي گفته است : ((تا به حال هشتاد درصد روي جلد هاي  آثار نادر ابراهيمي را من تصوير سازي كردم و همين براي اينكه نشان دهد چه قدر عاشق او و آثارش هستم كافي است .))

 

 

سيمين دانشور ( نويسنده و همسر مرحوم جلال آل احمد ) هم درباره او مي گويد : (( زماني كه با جلال مجله كيهان ماه را چاپ مي كرديم . در بين مطالب رسيده داستان ((سنجاب ها )) نوشته نادر ابراهيمي من و جلال را شگفت زده كرد و اين آغاز  دوستي ما با نادر بود . ما بعد از خواندن اين داستان از او دعوت كرديم كه نزدمان بيايد تا حضوري تشويقش كنيم ... نادر ابراهمي قلم توانايي دارد و من يقين دارم در سالهاي بيماريش هم مي توانست بهترين آثار را از خودش برجاي بگذارد.))

 

 

نادر ابراهيمي در ۱۴ فروردين سال ۱۳۱۵ در تهران به‌دنيا آمد. تحصيلات مقدماتي را در اين شهر گذراند و پس از گرفتن ديپلم ادبي از دبيرستان دارالفنون، به دانشكده حقوق رفت ، اما اين دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته زبان و ادبيات انگليسي ليسانس گرفت . او در سال ۱۳۴۵ با (( فرزانه منصوري )) (نويسنده و مترجم ) ازدواج كرد كه حاصل اين ازدواج سه دختر به نام هاي هليا ، اليكا و رايكاست . در ضمن او عاشق كوهنوردي هم بوده و خاطرات زيادي را هم در اين باره نوشته است . از اين هنرمند مهربان و فروتن تا به حال بيش از نود عنوان كتاب چاپ شده است كه از معروفترين آنها مي توان به (( آتش بدن دود )) ، (( كلاغ ها )) ، (( فردا مثل امروز نيست )) ((بارديگر ، شهري كه دوستش مي داشتم )) و ...اشاره نمود .نادر ابراهيمي روز پنج شنبه ، ۱۶ خرداد ماه ، ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر در سن ۷۳ با روزگار خداحافظي كرد  و  به يك عاشقانه آرام و هميشگي پيوست .

 

 

 

* کار یکاتور از نازنین جمشیدی

 

 

 

چاپ شده در شماره ۴۶۷ هفته نامه دوچرخه(ضمیمه روزنامه همشهری)۲۳/۳/۱۳۸۷

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 13:57  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

 

صبر کن !

 

 

مادرم !

 

 

دردهاي كهنه ات

 

 

در هواي تازه بهشت 

 

 

خوب مي شود

 

 

مي روي

 

 

زير سايه درخت سرو 

 

 

سوپ سبز عشق مي خوري

 

 

و دور مي شوي

 

 

از تمام خاطرات روزهاي دلخوري

 

 

تازه جاي آن لباس سوخته

 

 

از مغازه شكوفه هاي ياس ،

 

 

يك لباس تازه مي بري

 

 

و نونوار مي شوي

 

 

مادرم !

 

 

بهار مي شوي

 

 

مي رسد خدا

 

 

تا كه غصه هاي خاك خورده تو را

 

 

شست و شو كند 

 

 

با نگاه مهربان خود

 

 

قامت خميده تو را

 

 

اتو كند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 16:41  توسط خواجه فاضل  | 

 

 

 

 

تصور كن ! اگه حتي تصور كردنش سخته ،

 

 

جهاني كه هر انساني تو اون خوش بخته ، خوش بخته ....

 

 

 

( يغما گلرويي )

 

 

 

 

 

( تصور كن !  اگه حتي تصور كردنش سخته ) ،

 

 

پسر وقتي مجرد باشه ، يك انسان خوش بخته !

 

 

 

 

تصور كن ! كه ديگه ازدواج آدم ارزش نيست

 

 

و اصلا"  بر سر آن  دختر همسايه شورش نيست‌!

 

 

 

 

تصور كن ! ديگه قلبت نخورده تير و خمپاره !

 

 

يا قلبت نصفشو  پيش يه دختر جا نمي ذاره !

 

 

 

 

پسر ها خيلي آزادان ، پسرها خيلي بي دردن

 

 

تو روزنامه نمي خوني : پسرها خود كشي كردن !

 

 

 

 

جهاني رُ  تصور كن ، بدون شليك باروت ،

 

 

تموم دخترا رفتن جميعا" داخل تابوت !

 

 

 

 

جهاني رُ تصور كن كه داري توش آزادي

 

 

دلت خواس نصفه شب مي ري توي آب يه آبادي !

 

 

 

 

( تصور كن ! اگه حتي تصور كردنش جرمه )

 

 

ديگه هيچ جا نميفروشن ماتيك و ريمل و سرمه !

 

 

 

 

تصور كن جهاني  ر ُ   كه توش همسر يه افسانه س !

 

 

زنان حامله باشن همه مشمول دختر بس !

 

 

 

 

كسي خانم عالم نيست ، برابر با همن مردم

 

 

ديگه  م.مودب پور ،  نداره  چاپ  كنه   گندم ! *

 

 

 

 

تصور كن ! شدن راحت تموم مرداي دنيا !

 

 

( تصور كن !  تو مي توني بشي تعبير اين رويا ! )

 

 

                                         ...

 

پی نوشت :

<