خرافاتي نيستم اما سه شنبه ها كه اتفاق بدي مي افتد ؛ نا خود آگاه بند بند شعر سه شنبه قيصر امين پور ، توي ذهنم تداعي مي شود: سه شنبه ؛ چرا تلخ و بي حوصله؟/ سه شنبه ؛ چرا اين همه فاصله ؟ / سه شنبه ؛ چه سنگين ! چه سر سخت ، فرسخ به فرسخ !/ سه شنبه ؛ خدا كوه را آفريد !
چهارم تير هم براي من يكي از همين سه شنبه هاي تلخ و بي حوصله بود چون دايي مجيد عزيزم را از دست دادم . دايي مجيد فقط چهل و چهار سال داشت مثل دايي حميد كه دوسال پيش توي همين سن با ما خداحافظي كرد و رفت ....
عاطفه بيش از حد خانواده مادري من ، باعث شده كه قلب هاي نا آرامي داشته باشند و به همين خاطر ، اين روزها بيشتر از هرچيز ديگري ، ديدن چشم هاي غمگين و مهربان مادرم آزارم مي دهد و نمي دانم با چه زباني بايد به او بگويم : مواظب قلب مهربان و نا آرامت باش ؛ مادر جان !