تبليغاتX
خواجه فاضل طهرانی - هفت خط !

 

 

 

من ديگر به آخر خط رسيده ام .  اسم خط را كه مي شنوم دوست دارم بالا بياورم . چون خط بوي خيلي بدي  مي دهد . براي همين يك شب ساعت 9 ، روي ديوار سر كوچه مان نوشتم  : ـ لعنت بر كسي كه از اين ساعت به بعد ، در اين مكان ، توي خط باشد ! ـ البته من خودم چند وقتي است كه  آمده ام توي خط ؛ ولي به  روح پاك ننه ام ، تقصير من نبود ، همه اش تقصير هفت خط هاي محله مان بود كه مرا كشيدند توي خط . باور كنيد من اصلا" نمي دانستم ، شيشه چي هست ؟ چه طوري بگم ؟! فكر مي كردم شيشه ، همان  شيشه است ديگه ... نه از اين شيشه هايي كه  من الان  دارم استفاده مي كنم  . راستي اصلا " حواسم  نبود . اگر ميل داريد بفرماييد . تعارف نكنيد جون داداش ، بفرماييد ... داشتم مي گفتم : روزگاري داشتيم آقا . دوران مدرسه چه دست خط خوبي داشتم . اما نمي دانم چرا  آقاي كريمي هر وقت مشق هايم را مي ديد ، يك خط گنده رويش مي كشيد و مي گفت :‌ ـ مادر محترم  بگذاريد ، پسرتان خودش تكاليفش را انجام بدهد !  ـ بعد هم كلي خط كش مي خوردم و خلاصه از همان دوران  دانش آموزي هيچ كس مرا درك نمي كرد . چه آرزو هايي براي شغل آينده ام داشتم :  هميشه دلم مي خواست دكتر بشوم . اما مي دانم چرا دكتر نشدم ، چون دكترها دست خط خوبي ندارند اما دست خط  من تقريبا" مثل دست خط ميراز كلهر خدابيامرز بود ! بعد ها فهميدم هركس كه دست خط بدتري داشته باشد ، در آينده موفق تر است !

 

عشق پليس شدن هم بودم . آخر پليس بودن هم  براي خودش حالي دارد . به نظر من پليس ها يك جورايي همه كاره هستند . مي توانند  دزد ها را دستگير كنند .  ارازل و اوباش را سه سوته بگيرند و بزنند پس كله شان و بعد هم به آنها بگويند : بگو غلط كردم! حالا اگر من كوچكترين نگاهي به ارزال و اباش بكنم ، با چاقو ضامندارشان  يك خط روي صورتم مي اندازند و مي گويند :مفنگي ! تو هم براي ما شاخ شدي ؟! واقعا" كه پليس ها خيلي كار درست هستند . دمشان گرم . به نظر من پليس ها حق دارند كه نگذارند  هيچ خطي در كشور وجود داشته باشد ، حتي خط لب و خط چشم !

 

يادم هست تنها شغلي را كه  دوست نداشتم، روزنامه نگاري بود  . يعني اولش اينطوري فكر نمي كردم . قضيه بر مي گردد به نقاشي اي كه در سن نه سالگي كشيده بودم . توي  آن نقاشي من و خواهرم در  يك  پارك نشسته بوديم و بستني مي خورديم . مادرم نقاشي  ام را براي يكي از مجله هاي كودك فرستاد . باور نمي كنيد . كارم چاپ شد . زيرش هم نوشته بودند : فريدون  خطيبي  ، 9 ساله از تهران . خيلي ذوق كردم از آن شماره  مجله ، ده تا خريدم  . حتي آقام  بهم يه توپ قلقلي داد . اما فرداي  همان روز ، روزنامه ها نوشتند  : ـ يكي از مجله هاي  كودك ، به علت چاپ  يك نقاشي  كه از خط قرمز ها عبور كرده بود ، توقيف شد ! ـ خدا نصيبتان نكند . من را هم به جرم تشويش اذهان عمومي به كانون اصلاح و تربيت فرستادند . ولي باور كنيد ، من هيچ وقت نمي دانستم استفاده از مداد رنگي قرمز در نقاشي  كشيدن اشكالي دارد ، وگرنه فقط  با مداد سياه نقاشي مي كشيدم ! خلاصه جواني  ام به جاي اينكه  در عشق به خط و خال يار بگذرد در ديوار هاي خط خطيه زندان گذشت . وقتي از زندان آزاد شدم .يكي از رفقاي لوتي ،  كامبيز  را مي گويم . آمده  بود استقبالم . مثل فيلم هندي ها از دور نگاهي به همديگر كرديم و بعد پريديم  ، بغل  هم ـ خودتان صحنه را آهسته كنيد ! ـ  لباس سياه پوشيده بود . گفتم : كامي ! چيزي شده ؟  بغض كرده بود ،  گفت : آقات رفت اونور خط !  با خوشحالي گفتم : جون فري راس مي گي . خدا رو شكر . هميشه دوست داشت بره  دبي كافي شاپ بزنه . حالا با خط زميني رفت ، يا دريايي ، يا هوايي ؟  اين را كه گفتم ، زد زير گريه و گفت :  با خط هوايي !

 

هي ...  آقام وقتي مرد ، مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟ من هم گفتم : خربزه بخوره توي  سرت  .  جنس ، منس  چي داري  ؟!  بعد از مرگ آقام نمي دانيد با خانواده كجا رفتيم ؟ چي ، رفتيم لب دريا تا دلمون باز بشه ؟ خيلي خوش خياليد بابا . نخيرم ! رفتيم زير خط  فقر . حتي بالش هم نداشتيم  كه بذاريم زير سرمون ! خلاصه ملكوتي شدن آقام از يك طرف ، سال ها زنداني بودن  و هزار كوفت و بلاي ديگه هم از طرف ديگر  باعث شد تا من هم  بروم تو خط موات . حالا اين  ها به كنار . هيچي مثل اين شعار هاي خالي بندي  اعصابم را خط خطي نمي كند . هي مي گويند : معتاد  مجرم نيست ، بيماره  ، بيمار . خوب اگر من فلك زده بيمارم . پس  چرا كسي مرا درمان نمي كند . چرا كسي به من  موات _ ببخشيد_ دارو نمي رساند ؟! اتفاقا" يك بار زنگ زدم به يكي از همين برنامه  هاي تلويزيوني  كه دم به دقيقه شعار كمك به معتادان را مي داد . مجري برنامه گفت :  سلام . بفرما عزيزم . گفتم : سلام ، من يك معتاد هستم . گفت : حبذا ! حبذا ! خوب حالا ما چي كار كنيم ؟! گفتم : اگه مي شه  كمكم كنيد  ، اعتيادم را  ..... كه  يكدفعه تلفن  خط رو خط  افتاد و قطع شد . بعد  هم تلويزيون موسيقي مرغ سحر ، ناله سر كن  را   پخش كرد و ادامه برنامه را نشان ندادند . خسته شدم . خيلي دوست دارم  نامم از صفحه روزگار خط بخوره ، ولي  نمي دانم چرا تازگي هاي خيلي به ياد آقاي كريمي مي افتم كه دايم مي گفت:  نقطه ، سرخط !

 

                                                           ...

 

پي نوشت : اين داستان به زبان خط خطي نوشته شده است . زبان خط خطي  ، زبان آدم هايي است كه به آخر خط رسيده اند و معتاد و غير معتاد هم ندارد . براي همين است كه راوي داستان به جاي استفاده از لهجه معتادها از لهجه  به آخر خط رسيده ها استفاده كرده است!

 

چاپ شده در روزنامه قدس  ـ  پنج شنبه  ۶/۴/۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:50  توسط خواجه فاضل  |