
من ديگر به آخر خط رسيده ام . اسم خط را كه مي شنوم دوست دارم بالا بياورم . چون خط بوي خيلي بدي مي دهد . براي همين يك شب ساعت 9 ، روي ديوار سر كوچه مان نوشتم : ـ لعنت بر كسي كه از اين ساعت به بعد ، در اين مكان ، توي خط باشد ! ـ البته من خودم چند وقتي است كه آمده ام توي خط ؛ ولي به روح پاك ننه ام ، تقصير من نبود ، همه اش تقصير هفت خط هاي محله مان بود كه مرا كشيدند توي خط . باور كنيد من اصلا" نمي دانستم ، شيشه چي هست ؟ چه طوري بگم ؟! فكر مي كردم شيشه ، همان شيشه است ديگه ... نه از اين شيشه هايي كه من الان دارم استفاده مي كنم . راستي اصلا " حواسم نبود . اگر ميل داريد بفرماييد . تعارف نكنيد جون داداش ، بفرماييد ... داشتم مي گفتم : روزگاري داشتيم آقا . دوران مدرسه چه دست خط خوبي داشتم . اما نمي دانم چرا آقاي كريمي هر وقت مشق هايم را مي ديد ، يك خط گنده رويش مي كشيد و مي گفت : ـ مادر محترم بگذاريد ، پسرتان خودش تكاليفش را انجام بدهد ! ـ بعد هم كلي خط كش مي خوردم و خلاصه از همان دوران دانش آموزي هيچ كس مرا درك نمي كرد . چه آرزو هايي براي شغل آينده ام داشتم : هميشه دلم مي خواست دكتر بشوم . اما مي دانم چرا دكتر نشدم ، چون دكترها دست خط خوبي ندارند اما دست خط من تقريبا" مثل دست خط ميراز كلهر خدابيامرز بود ! بعد ها فهميدم هركس كه دست خط بدتري داشته باشد ، در آينده موفق تر است !
عشق پليس شدن هم بودم . آخر پليس بودن هم براي خودش حالي دارد . به نظر من پليس ها يك جورايي همه كاره هستند . مي توانند دزد ها را دستگير كنند . ارازل و اوباش را سه سوته بگيرند و بزنند پس كله شان و بعد هم به آنها بگويند : بگو غلط كردم! حالا اگر من كوچكترين نگاهي به ارزال و اباش بكنم ، با چاقو ضامندارشان يك خط روي صورتم مي اندازند و مي گويند :مفنگي ! تو هم براي ما شاخ شدي ؟! واقعا" كه پليس ها خيلي كار درست هستند . دمشان گرم . به نظر من پليس ها حق دارند كه نگذارند هيچ خطي در كشور وجود داشته باشد ، حتي خط لب و خط چشم !
يادم هست تنها شغلي را كه دوست نداشتم، روزنامه نگاري بود . يعني اولش اينطوري فكر نمي كردم . قضيه بر مي گردد به نقاشي اي كه در سن نه سالگي كشيده بودم . توي آن نقاشي من و خواهرم در يك پارك نشسته بوديم و بستني مي خورديم . مادرم نقاشي ام را براي يكي از مجله هاي كودك فرستاد . باور نمي كنيد . كارم چاپ شد . زيرش هم نوشته بودند : فريدون خطيبي ، 9 ساله از تهران . خيلي ذوق كردم از آن شماره مجله ، ده تا خريدم . حتي آقام بهم يه توپ قلقلي داد . اما فرداي همان روز ، روزنامه ها نوشتند : ـ يكي از مجله هاي كودك ، به علت چاپ يك نقاشي كه از خط قرمز ها عبور كرده بود ، توقيف شد ! ـ خدا نصيبتان نكند . من را هم به جرم تشويش اذهان عمومي به كانون اصلاح و تربيت فرستادند . ولي باور كنيد ، من هيچ وقت نمي دانستم استفاده از مداد رنگي قرمز در نقاشي كشيدن اشكالي دارد ، وگرنه فقط با مداد سياه نقاشي مي كشيدم ! خلاصه جواني ام به جاي اينكه در عشق به خط و خال يار بگذرد در ديوار هاي خط خطيه زندان گذشت . وقتي از زندان آزاد شدم .يكي از رفقاي لوتي ، كامبيز را مي گويم . آمده بود استقبالم . مثل فيلم هندي ها از دور نگاهي به همديگر كرديم و بعد پريديم ، بغل هم ـ خودتان صحنه را آهسته كنيد ! ـ لباس سياه پوشيده بود . گفتم : كامي ! چيزي شده ؟ بغض كرده بود ، گفت : آقات رفت اونور خط ! با خوشحالي گفتم : جون فري راس مي گي . خدا رو شكر . هميشه دوست داشت بره دبي كافي شاپ بزنه . حالا با خط زميني رفت ، يا دريايي ، يا هوايي ؟ اين را كه گفتم ، زد زير گريه و گفت : با خط هوايي !
هي ... آقام وقتي مرد ، مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟ من هم گفتم : خربزه بخوره توي سرت . جنس ، منس چي داري ؟! بعد از مرگ آقام نمي دانيد با خانواده كجا رفتيم ؟ چي ، رفتيم لب دريا تا دلمون باز بشه ؟ خيلي خوش خياليد بابا . نخيرم ! رفتيم زير خط فقر . حتي بالش هم نداشتيم كه بذاريم زير سرمون ! خلاصه ملكوتي شدن آقام از يك طرف ، سال ها زنداني بودن و هزار كوفت و بلاي ديگه هم از طرف ديگر باعث شد تا من هم بروم تو خط موات . حالا اين ها به كنار . هيچي مثل اين شعار هاي خالي بندي اعصابم را خط خطي نمي كند . هي مي گويند : معتاد مجرم نيست ، بيماره ، بيمار . خوب اگر من فلك زده بيمارم . پس چرا كسي مرا درمان نمي كند . چرا كسي به من موات _ ببخشيد_ دارو نمي رساند ؟! اتفاقا" يك بار زنگ زدم به يكي از همين برنامه هاي تلويزيوني كه دم به دقيقه شعار كمك به معتادان را مي داد . مجري برنامه گفت : سلام . بفرما عزيزم . گفتم : سلام ، من يك معتاد هستم . گفت : حبذا ! حبذا ! خوب حالا ما چي كار كنيم ؟! گفتم : اگه مي شه كمكم كنيد ، اعتيادم را ..... كه يكدفعه تلفن خط رو خط افتاد و قطع شد . بعد هم تلويزيون موسيقي مرغ سحر ، ناله سر كن را پخش كرد و ادامه برنامه را نشان ندادند . خسته شدم . خيلي دوست دارم نامم از صفحه روزگار خط بخوره ، ولي نمي دانم چرا تازگي هاي خيلي به ياد آقاي كريمي مي افتم كه دايم مي گفت: نقطه ، سرخط !
...
پي نوشت : اين داستان به زبان خط خطي نوشته شده است . زبان خط خطي ، زبان آدم هايي است كه به آخر خط رسيده اند و معتاد و غير معتاد هم ندارد . براي همين است كه راوي داستان به جاي استفاده از لهجه معتادها از لهجه به آخر خط رسيده ها استفاده كرده است!
چاپ شده در روزنامه قدس ـ پنج شنبه ۶/۴/۱۳۸۷
